|
گرايش انسان به ماوراى طبيعت و فرضيّههاى لرزان |
|
|
|
در زمان ارسطو، مجموع دانشهاى بشرى را دو رشته تشكيل مى داد: 1. «فيزيك» (علوم طبيعى). 2. «متافيزيك» (علوم مربوط به ماوراى طبيعت). غالباً افراد در يكى از اين دو رشته تحصيل مى كردند، ولى تكامل و گسترش علوم و انشعاب هر علمى به رشته هاى گوناگون، لزوم دستيابى به تخصص در علوم را به صورت يك ضرورت مطرح ساخت و هر فردى مجبور شد كه رشته اى را انتخاب نمايد و در آن تخصص پيدا كند تا جامعه بشرى، از ضرر اظهارنظرهاى افراد غيرمتخصص مصون بماند. مثلاً در زمان ما متخصّص گوش و حلق و بينى، درباره بيمارى هاى گوارشى نظر ندهد و همچنين....متأسفانه هنوز تخصّصى شدن علوم و رشته هاى آنها تثبيت نشده و افراد زيادى بدون داشتن صلاحيت كافى، درباره بسيارى از موضوعات اظهار نظر مى كنند كه صلاحيت داورى در آنها را ندارند. شانس موضوعات مذهبى در اين قسمت بيش از ساير علوم و موضوعات ديگر است؛ زيرا چون مسايل دينى براى همه مردم مطرح است، طبعاً گروهى كه به مسايل دينى با ديد سطحى مى نگرند، به خود اجازه مى دهند كه درباره بسيارى از موضوعات دينى اظهارنظر كنند.تصور نكنيد كه تنها مردم عادى دچار اين اشتباه مىشوند و -بدون صلاحيّت لازم- در موضوعات دينى به اظهارنظرهايى مى پردازند، بلكه برخى از جامعه شناسان و يا روان شناسان مغرور كه براى اظهارنظر خود، حد و مرزى نمى شناسند، چه بسا به خود اجازه مى دهند كه درباره پاره اى از مسايل دينى و مذهبى اظهارنظر كرده و گروهى را ناخودآگاه گمراه سازند. از باب نمونه:امروز برخى از جامعه شناسان و روان شناسان مغرور به دنبال اين بحثند كه چگونه بشر به خدا و مذهب گرايش پيدا كرد و چگونه به خدا و ماوراءطبيعت معتقد شد؟ چگونه اعتقاد به خدا در اجتماع پيدا شد؟اين گروه كه اولاً از فطرى بودن خدا و مذهب غفلت دارند و ثانياً براى پيدايش آن، عامل فكرى و منطقى نمى انديشند، طبعاً به دنبال آن مى روند تا براى گرايش بشر به دين، انگيزهاى به دست آورند و سرانجام در توجيه و تفسير پيدايش اين گرايش به فرضيه هايى پناه مى برند كه هرگز نمى تواند يك ميلياردم امواج خروشان احساسات مذهبى را كه در قديم ترين اقوام بشر، و جديدترين آنها حكم فرماست، توجيه و تفسير كند؛ اما چه كنند چون آنان مذهب را يك پديده اجتماعى، يك امر غيرفطرى و يا غيرمنطقى مى انديشند، ناچارند به چنين فرضيه هاى سست و بى پايه پناه ببرند تا حس كنجكاوى خود را راضى كنند. در پاسخ اين گروه بايد توجه داشت كه:اولاً: از نظر خداشناسان، اعتقاد به خدا يك امر فطرى است و اعتقاد به خدا و مذهب به سان سلامت وجود است كه مطابق اصل آفرينش مى باشد و در برابر آن بى دينى و مادى گرى بسان بيمارى است كه بر بدن عارض مى گردد، هيچگاه نبايد از سرّ سلامت وجود پرسيد و به دنبال علل سلامت بدن رفت؛ زيرا سلامت بدن بر طبق مسير و جريان طبيعى نظام آفرينش است، بلكه اگر فردى و يا اجتماعى را ديديم كه دچار بيمارى شده است در اين موقع بايد بپرسيم كه چرا اين افراد بيمار شده و چرا از مسير يك اصل طبيعى بيرون رفته اند؟اعتقاد به خدا و جهان ديگر از ديد يك مادى گرا پديده اى است كه با آفرينش بشر همراه نبوده، بلكه بسان بسيارى از پديدههاى اجتماعى است كه به عللى گام در اجتماع بشر نهاده است. از اين جهت شيوه بحث آنان با شيوه بحث خداشناسان در دو قطب مخالف قرار مى گيرد و پيوسته مى خواهند به جاى بررسى علل گرايش بشر به مادى گرى، علل گرايش به دين و مذهب را مورد بررسى قرار دهند.ثانياً: هرگاه ثابت شود كه مذهب، عامل فكرى و منطقى دارد، بايد به تشريح عامل عقلى و منطقى آن پرداخت. بنابراين جامعه شناسان و يا روان شناسان حق ندارند اظهارنظر كنند؛ زيرا جامعه شناس فقط حق دارد در مسايلى اظهارنظر كند كه علت تكوينى و حقيقى نداشته باشد و در جامعه پديد آمده است. در اين صورت مى تواند، به علت تراشى و فرضيه سازى بپردازد مانند شومى سيزده كه يك عامل خارجى سبب شده است كه انديشه اى در ذهن بشر پديد آيد. در اين صورت است كه جامعه شناسى يا روان شناسى درباره اين نوع از پديده هاى ذهنى اظهارنظر مى نمايد و به ريشه يابى و فرضيه سازى مى پردازد.و به عبارت ديگر: اين گروه از دانشمندان درباره پديدهاى مى توانند اظهارنظر كنند كه پديده، نوعى عكس العمل روح در برابر يك عامل خارجى باشد ولى موضوعى كه ريشه فطرى و ذاتى و يا عامل منطقى و استدلالى دارد، در اين صورت علت پيدايش آن مبهم نيست و نه تنها براى جامعه شناس يا روان شناس مجال بحث و گفتگو باقى نمى ماند، بلكه بايد همگى اعم از جامعه شناس و يا روانشناس و غيره پيدايش آن را معلول كشش فطرى و عامل فكرى بدانند.اينك نمونه هايى را يادآور مى شويم كه عامل فكرى و منطقى يا درونى و فطرى در پيدايش آنها دخالت دارند و هيچ جامعه شناس و يا روانشناسى نمى تواند اينگونه موضوعات را از غير اين دو راه توجيه نمايد:1. قانون علّيت و معلوليّت و اينكه هر پديده اى براى خود علتى دارد، يك مسأله فطرى است كه از زمان هاى ديرينه، بشر به آن پى برده است در اين صورت جامعه شناس و يا روانشناس نبايد به خود اجازه دهد كه براى پيدايش اين فكر، عاملى جز فطرى بودن بينديشد.2. بشر از روز نخست، از تأثير خورشيد در پرورش گياهان و جانداران و تأثير زمين و آفتاب در خسوف و كسوف آگاهى داشت. چون براى پيدايش اين انديشه در اذهان بشر، عامل منطقى وجود دارد، هرگز نبايد هيچ جامعه شناس و يا روانشناسى به خود اجازه دهد كه درباره پيدايش اين فكر به فرضيه سازى بپردازد زيرا پيداست كه عامل پيدايش چنين فكرى همان احساس و تجربه و آزمايش است.3. در دوران بلوغ، احساس جنسى پسرها و دخترها شكفته مى شود و دختران و پسران، خواهان يكديگر مى شوند و همراه با شكوفايى اين حس، حس علاقه به ثروت و مال و مقام و منصب نيز شكفته مى شود و ذهن جوان مورد هجوم اين رشته از انديشه ها قرار مىگيرد. چون چنين انديشه هايى از يك تمايل ذاتى و فطرى سرچشمه مى گيرد و هرگز وجود آن، نتيجه عكس العمل روح در برابر برخى از پديده ها نيست. ديگر -طبعاً- هيچ روانشناسى به فكر كشف علل پيدايش انديشه هاى جنسى و غيره نمى افتد زيرا علت پيدايش آن، جز تمايلات فطرى، چيز ديگرى نمى تواند باشد.اين دو علم، تنها درباره آن رشته از پندارها و رفتارها مى توانند بحث و كنجكاوى كنند كه عامل فطرى و يا عامل فكرى در پيدايش آن مؤثر نباشد. در اينگونه موارد است كه بايد جامعه شناس و روانشناس با پيش كشيدن فرضيه هايى، پيدايش اينگونه پديده هاى رفتارى و پندارى را به علتى مستند سازد.مثلاً يكى از عقايد راسخ در ميان بسيارى از مردم، همان شومى عدد 13 و شوم بودن روز سيزده است. به طور مسلم در پيدايش اين فكر، علت منطقى در كار نبوده زيرا از نظر عقل تفاوتى ميان سيزده و ديگر اعداد نيست، همچنان كه در پيدايش آن عامل فطرى و درونى نيز موثر نبوده است در اينگونه از مسايل بايد به دنبال فرضيه باشيم و علت آن را كه از حوزه عقل و منطق و يا كشش فطرت بيرون است، كشف كنيم.اما مسايلى كه ريشه منطقى و فكرى دارد و يا از فطرت انسان سرچشمه مى گيرد، از قلمرو فرضيه پردازى جامعه شناسى و يا روانشناسى خارج و بيرون مى باشد در اين مسايل فكر و انديشه و يا كشش درونى انسان به عنوان علت پيدايش، ما را از هر چيز ديگرى بىنياز مى كند.هرگاه مفاهيم خدا و دين با تفكر بشرى بستگى داشته و با تمايلات باطنى او موافق باشد، ديگر نبايد براى پيدايش اين نوع انديشه ها به دنبال فرضيه ها برويم. ريشه فطرى و عامل منطقى خداشناسىگرايش بشر به خدا، ريشه فطرى دارد و در عين حال از عامل فكرى و از استعداد انسان سرچشمه مى گيرد. خداشناسى و گرايش به مفاهيمى مانند «خدا» و «دين» بسان گرايش انسان به زندگى دسته جمعى و تمايلات جنسى او است مثلاً هر بشرى به طور فطرى داراى روح مدنى و خواهان زندگى دسته جمعى است و يا هر فردى از افراد بشر در سنين خاصى در خود تمايلات جنسى احساس مى كند.هرگاه سؤال شود كه بشر چرا و از كجا به اين دو موضوع و مانند آنها توجه كرده است و چه عاملى او را بر اين كارها واداشته است، در پاسخ آن خواهيم گفت از آنجا كه گرايش به زندگى دسته جمعى و اعمال غريزه جنسى، جنبه فطرى و عامل درونى دارد بنابراين محرك و انگيزه او از اين موضوعات، جز فطرت و كشش باطنى چيزى نبوده است و از روزى كه انسان بوده اين تمايلات با او همراه بوده است.در مورد خداشناسى و پرستش نيز عامل ديگرى نيز (علاوه بر نداى درونى به نام فطرت) كه او را به بحث و كاوش درباره سرچشمه جهان وادار ساخته، همان عامل فكرى و عقلى است. يعنى حس كنجكاوى و درك اسرار آفرينش و به دست آوردن سرچشمه هستى، او را به وجود خداوند معتقد ساخته است.به عبارت روشنتر، همان حسى كه او را به بحث و كنجكاوى در پديده هاى طبيعى و مظاهر حيات و اسرار پيچيده مادى و يافتن قوانين ثابت و متغير جهان واداشته است -به طورى كه گروهى از شيفتگان علم و دانش براى درك حقايق جهان طبيعت، چشم از لذت و زندگى پوشيده و عمر خود را در آزمايشگاهها و مراكز علمى و صنعتى گذرانده اند-، همان حس او را واداشته كه سرچشمه هستى را به دست آورد و با خالق و آفريدگار جهان آشنايى پيدا كند.بشر با ديدگان بسيط و در عين حال نافذ و كنجكاو خود مى ديد كه هر پديده اى علت مشخصى دارد مثلاً ريزش برگ از درخت و يا شكستگى شاخه اى بر اثر باد يا نسيمى است كه آن را از درخت جدا كرده به زمين مى افكند، از مشاهده صدها نظاير آن، به قانون علت و معلول پى برده و معتقد شده كه هيچ پديده اى در اين جهان، بى علت و بى جهت نيست. با توجه به چنين قانون عمومى، جا دارد كه او به فكر آفريدگارى افتد كه سرچشمه حيات و هستى بوده و مجموع عالم از قدرت خلاقه او به وجود آمده است.مثال ديگر: وجود كودك، سراسر استفهام و سؤال است. او هر لحظه از پدر و مادر و آموزگار خود از علل اشيا سؤال مى كند و حس كنجكاوى خود را با شنيدن پاسخهاى درست و يا نادرست قانع مى سازد. بشر نخستين، از نظر عقل و درك و هوش، كمتر از كودك شش ساله امروز نبوده و به خود اجازه مى داد از علل اشيا و پديد آورنده اين جهان خروشان، پرسش كند و سرانجام براى قانع ساختن حس حقيقت جويى خود به مبدئى معتقد گردد.در تاريخ علوم تاكنون صدها فرضيه غلط و نادرست يكى پس از ديگرى آمده و چيزى نپاييده كه جاى خود را به فرضيه هاى ديگر داده است. به طور مسلم توجه بشر به چنين فرضيّه هاى علمى اعم از درست و نادرست، معلول حس كنجكاوى و حقيقت طلبى او بوده است و هيچ دانشمندى پيدايش اين افكار علمى را معلول چيزى جز عامل فكرى و عقلى نمىداند. اگر همه ما درباره پيدايش افكار علمى چنين فكر مى كنيم و آنها را معلول يك مشت عوامل روانى و اوضاع اجتماعى نمى دانيم، پس چرا درباره ريشه آفرينش و مبدأ هستى، چنين فكر نكنيم؟.كسانى كه گرايش انسان را به خدا و دين و مفاهيم ماوراى طبيعت به وسيله دو عامل يادشده تفسير و توجيه نمى كنند و كوشش مى كنند كه علت پيدايش اين مفاهيم را با فرمولهاى روانشناسى و يا جامعه شناسى تطبيق كنند، پيش خود مسلم گرفته اند كه گرايش به خدا عامل ذاتى و فطرى و يا فكرى و عقلى ندارد از اين جهت به دست و پا افتاده اند كه براى آنها عللى اعم از روانى و يا اجتماعى بتراشند. بار ديگر به طور خلاصه يادآورى مى كنيم كه:فقط آن دسته از پديده هاى ذهنى، علل پندارى دارند كه براى آنها علت فطرى و يا عامل فكرى نيرومندى وجود نداشته باشد، در اين صورت روانشناس و يا جامعه شناس به خود حق مى دهد براى پر كردن اين خلأ، اظهارنظر كند. فرضيه هاى سست و لرزانتوضيحات پيش به روشنى ثابت كرد كه دو عامل نيرومند تعقل و تفكر، فطرت و كشش درونى، مايه پيدايش مفاهيمى مانند خداوند و مذهب در ميان بشر گرديده است ولى برخى از جامعه شناسان و روانشناسان براى پيدايش اين نوع مفاهيم، فرضيه هاى سست و لرزان و بى پايه اى معرفى كرده اند كه فهرست وار به آنها اشاره مى شود:1. خداشناسى مولود جهل بشر نسبت به قوانين است.2. دين زاييده ترس از عوامل خصمانه طبيعت است.3. اعتقاد به خدا مولود انحطاط اجتماعى و اقتصادى يك ملت است.4. خداشناسى نتيجه يك عقده جنسى است.آنچه در كتابهاى فلسفى و كلامى پيرامون بى پايگى اين نوع فرضيه ها به طور گسترده گفته شده است، ما را بى نياز مى سازد. از اين كه پيرامون اين چهار فرضيه سخن بگوييم. بى پايه تر از همه، فرضيه اى است كه برخى اخيراً ابراز كرده و مى گويد:«آدميان نمى خواهند در رديف ساير جانوران كره زمين باشند چون انديشه دارند، از دورترين زمانى كه حافظه بشر به خاطر دارد قايل به مؤثر بوده، پيوسته پنداشته است كه موجودى اين دستگاه را به كار انداخته و در خير و شر مؤثر است. مبناى اين عقيده هرچه باشد خواه انديشه، خواه غرور و خودپسندى و متمايزبودن از ساير حيوانات، بشر را به ايجاد اديان برانگيخته است»(1).او در اين گفتار، گاه به نعل و گاه به ميخ مى زند. گاهى اعتقاد به وجود صانع را معلول انديشه بشر و گاهى زاييده غرور او مى داند در حالى كه اين دو نظر درست در دو قطب مخالف قرار دارند.هرگاه مقصود از انديشه بشر همان آگاهى او از نظام جهان به ضميمه قانون علت و معلول باشد، ديگر در اين صورت نمى توان اعتقاد به وجود مؤثر را معلول غرور بشر دانست.هرگاه عامل پيدايش اعتقاد به صانع، غرور و خودپسندى او باشد، بايد خداى جهان را به خود اختصاص دهد نه به مجموع جهان آفرينش در صورتىكه وى مى گويد از دورترين زمانى كه حافظه بشر به خاطر دارد قائل به مؤثرى بوده است.گذشته از اين هرگاه علت پيدايش اين عقيده، تكبر و خودپسندى بشر باشد، غرور بشر در قرن نوزده و بيست كه قدرت خود را در زمين و فضا و اقيانوس و كف درياها گسترش داده است، به مراتب بالاتر از غرور ديرينه اوست در اين صورت بايد دين و روح خداشناسى در اين دو قرن (كه غرور او اوج بيشترى گرفته است)، سراسر جهان را فراگيرد. چه شد كه مردم جهان در اين دو قرن به دو گروه مادى و الهى تقسيم گرديده اند؟! طراح اين نظر روى چه دليلى چنين طرحى را مى دهد و ما را به آن دعوت مى كند؟ جز اين است كه مى خواهد براى پيدايش دين و مذهب از پيش خود، فرضيه اى بسازد و با پيش داورى، مسلم گرفته است كه عامل فكرى و تعقلى و يا كشش باطنى در گرايش بشر به دين مؤثر نبوده است؟ پى نوشت ها:1) على دشتى، 23 سال براى پيدايش اعتقاد به خدا.نويسنده : آيت اللَّه جعفر سبحانىمنبع : ماهنامه درس هايي از مكتب اسلام |