قیصر امین پور

اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در skype
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در print

درباره قیصر امین پور شاعری كه نام كوچكش با حرف آخر عشق آغاز می شود


 


نمی دانم مردم بی حوصله شده اند یا شاعران كلامی درخور ندارند. نمی دانم قیمت كتاب ها بالا است یا مردم آن قدر گرفتار شده اند كه كمتر فرصت می كنند كه كتاب بخرند. هر چه هست، امروزه تعداد شاعران ما از تعداد خوانندگان شعر ما بسی فراتر رفته است. نمی دانم خوب است یا بد. در این میان اما برخی هستند كه در این قاعده نمی گنجند. اسمشان آبروی كتاب است و مردم با دیدن اسمشان روی جلد كتاب ها، هله ای درونی می كشند و بی توجه به قیمت پشت جلد، كتابشان را می خرند. برخی از جمله رفتگانند و تعداد انگشت شماری از آنها هنوز میان ما هستند و به قول آن شاعر آلمانی چه سعادتی برای ما كه در جهانی نفس می كشیم كه این فرزانگان كلمه و تصویر در آن نفس می كشند. قصدم نام بردن این تعداد انگشت شمار نیست. شاید تعداد این شاعران كمتر از تعداد انگشتان یك دست باشد كه قطعاً چنین است. اما در سلیقه های مختلف، هر كس به فراخور حس خویش چند نفر شاعر محبوب خویش را نام می برد. چند نفری كه نفس كشیدن در هوایی كه آنها نفس می كشند، غنیمتی بزرگ است. اما هستند كسانی كه نامشان در فهرست های مختلف تكرار شده است. قیصر امین پور یكی از این شاعران حرف های نگفته است. نام او را در فهرست كوچك بسیا
ری از خوانندگان و علاقه مندان شعر فارسی می توان دید. از هر گروه و هر قماش. فرقی نمی كند. حدیث دل یكی است و سخن عاشق یكی و شاعر مقیاس عبارت «حدیث عشق بگو به هر زبان كه تو دانی» است. فرقی نمی كند كه به چه زبان و مسلك باشی تا این حدیث را دریابی. چرا كه آن چه از دل برآمده، بر دل می نشیند لاجرم. اما حدیث این ماندگاری و اشتیاق چیست؟ چرا در روزگاری كه برخی با رفاقت بازی و بوق در كرنا كردن های پیاپی نمی توانند هزار نسخه از كتابشان را بفروشند، شاعری كه تعداد حرف هایش در كل زندگی، به اندازه یك مصاحبه نیست، به چاپ چندم می رسد؟ چرا مردم این شاعر را دوست دارند؟ چرا منتقدان هم با او از سر دوستی درمی آیند و مجلات گوناگون چه آنهایی كه در داخل به چاپ می رسند و چه آنهایی كه در خارج برای چاپ یك شعر از این شاعر، سر و دست می شكنند؟ چرا ها بسیار و فرصت اندك. جواب ها هم دشوارتر. چرا كه اگر جوابی قطعی می یافتیم خود نیز از این پله ها می رفتیم بالا و رمز جاودانگی را در می یافتیم.


«پس كجاست؟ / چند بار خرت و پرت های كیف باد كرده ام را / زیر و رو كنم: / پوشه مدارك اداری و گزارش اضافه كار و كسر كار…پس كجاست؟ / چند بار / جیب های پاره پوره را / پشت و رو كنم / چند تا بلیت تا شده / چند اسكناس كهنه و مچاله / چند سكه سیاه / صورت خرید خوار و بار / صورت خرید جنس های خانگی… / پس كجاست؟ یادداشت های درد جاودانگی؟»


دلیل هایی كه می آورم ت
نها چیزهایی است كه به ذهنم می رسد. در این قیاس، من تنها آن بیننده ای هستم كه در تاریكی برای اولین بار به ملاقات فیل می رود و تنها قسمتی از آن را می بیند و می شناسد كه خودش لمس می كند. من آن جست وجوگری هستم كه در بیابان تكه آینه ای شكسته یافته است و فكر می كند تمام حقیقت را یافته است. من تنها از چیزهایی حرف می زنم كه مرا به شعر، به شعر قیصر امین پور پیوند می دهد. گرچه برخی از شعرهایش را كمتر دوست دارم، اما فراوانند شعرهایی كه حرف های به گل نشسته دلم بوده اند و توان گفتنشان نبود. من از حقیقت خودم حرف می زنم.

• چون آب روان

كسانی كه ادعای نوشتن شعر دارند به دو دسته بزرگ تقسیم می شوند: آنهایی كه حرفی برای گفتن دارند و آنهایی كه از سر سیری می نویسند. ما را با دسته دوم كاری نیست. آنها از آن رو كه حرفی برای گفتن ندارند، سخن را می پیچانند و عابران را سر پیچ های خطرناك می اندازند به دره های بی خیالی. اینها هستند كه بحث فرم و محتوا را پیش می كشند و سخنشان آنچنان از محتوا خالی است كه تنها به فرم دلبسته اند. اما دریغ كه نمی دانند سخن بی محتوا درست شبیه همان است كه گذشتگان آن را به «آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی» تعبیر كرده اند. در نوشته های آنها یك تصویر شاعرانه، یك حرف عاشقانه، یك تعبیر شاعرانه و حتی سرودی عامیانه نمی توان یافت. آن وقت از جماعت انتظار دارند كه چرا نوشته های ما را نمی خوانید. آن وقت شكایت می كنند كه چرا سطح فرهنگ این قدر پایین است. آن وقت بیانیه صادر می كنند كه مردم ما از شعر امروز عقب افتاده اند. شعر آنها بیانیه می شود و فرم صادر می كند. اما برای كی؟ یا برای چی؟ شعری كه خوانده نشود به چه كار آید؟دسته اول شاعران آنهایی هستند كه حرفی برای گفتن دارند. حرف های نگفته ما را این شاعران می سرایند. اینها هستند كه شعرهایشان لحظه های غم و شادی ما وصف می كند. شعر اینها را به خاطر می سپاریم. با كلمه های این شاعران به كوچه پس كوچه های خاطره می رویم و دریا نفس می كشیم. اینان شاعران واقعی اند. قیصر شعر فارسی، قیصر امین پور از جمله این شاعران است. او حالا بعد از پس پشت نهادن پیچ های خطرناك كه به تنهایی و تنها به سحر عشق طی كرده، حالا به سادگی آب، سخن از توفان می گوید. سادگی شعر امین پور از آن نوع سادگی هایی نیست كه به سطح محدود
شود. حرف او در بطن ادامه می یابد و ما را به آن جایی می برد كه كس به تنهایی نتواند رفت. كلمه های او قطب نمای عشق است، برای كسانی كه ستاره قطبی لبخند را فراموش كرده اند و اكنون در گرد و غبار بتون و فولاد و ماشین دست و پا می زنند. او ما را به كودكی برمی گرداند. كودكان جهان همه شاعران بالقوه اند. ما این بار با كوله بار تجربه برمی گردیم و كودكی را دوباره می بینیم و تجربه می كنیم.سادگی در شعر امین پور به دو شكل خودنمایی می كند.نخست كودكانگی شعرها است و دوم صراحت و شفافیت كلمه هایشان. گیرم كه پشت این كلمه های ساده، حرف هایی بزرگ، سر در حجاب برده باشند، اما بیننده آگاه، از ظاهر صدف، پی به دُر درون آن خواهند برد. این كلمه ها و عبارت ها آن قدر ساده اند كه حس می كنید، شاعر گوشه ای نشسته و با شما حرف می زند، شاید اگر چنین دقیق كنار هم نشسته باشند، شعر بودنشان در سایه تردید قرار بگیرد:


«…ای دریغ و حسرت همیشگی / ناگهان / چقدر زود / دیر می شود!» یا «باید برای آینه فكری كرد / گفتم كه جای آینه این جا نیست / دیوار را / باید دوباره سیم كشی كرد / باید فضای طاقچه پشت پرده را / پر كرد / باید دم تمام درها را دید / باید هوای پنجره را داشت / زیرا بدون رابطه / با این هوا / یك لحظه هم نمی شود / این جا / نفس كشید» یا «می خواستم / شعری برای جنگ بگویم / دیدم نمی شود / دیگر قلم زبان دلم نیست / … مثال ها فراوانند. نه می توان شعر ها را كامل نوشت و نه می توان تقطیع و شیوه نوشتن شان را رعایت كرد. مجبوریم تنها به دیدن پشت قالی قناعت كنیم. هرچند نمی توان از پشت قالی درباره نقش قالی سخن درستی گفت. اما به هر حال «كاچی بهتر از هیچی است»، اما.كودكانگی در شعر امین پور همان كشفی است كه او در اشیا و امكانات اطرافش می كند. او خرقه عادت را از كلمه به در می آورد و ما را با خرق عادت، به سمتی پیش می برد كه دیگر آن چیز ساده، ساده نیست. اگر آفتاب
هر روز از سمت مشرق طلوع می كند، به این دلیل نیست كه كاری بیهوده را می بینیم. این خود معجزتی است بس بزرگ. اگر ماه هر شب به یك هیبت خود را به ما نشان می دهد، از آن رو نیست كه پدیده ای طبیعی را می بینیم، از آن رو است كه زندگی ما پر است از اعجاز. ما بی خبر از این اعجازیم و غبار عادت چشمانمان را كور كرده است. شاعران واقعی كشف كننده این اتفاق هایند و آنها را دوباره به ما نشان می دهند. فرقی هم نمی كند كه شیمبورسكا لهستانی باشد یا اكتاویو پاز مكزیكی. یا قیصر شعر ایران: «این روزها را دوست دارم / گاهی / از تو چه پنهان / با سنگ ها آواز می خوانم / و قدر بعضی لحظه ها خوب می دانم…» معمولاً اسم ها، اسم كوچك ما عادی ترین بخش وجود ما را تشكیل می دهند. اما ببینیم كه امین پور چه طور این را نیز از دریچه دیگری می بیند: «و قاف / حرف آخر عشق است / آن جا كه نام كوچك من / آغاز می شود.» كمی بعد در مورد بازی زبانی ای كه در این شعر كوتاه و نه كوچك آمده خواهم نوشت. این مثال های كوتاه را هم بخوانید؛ به عنوان نمونه و مشتی از خروار: «لحظه ای كه خسته ام / لحظه ای كه روی دسته های نرم صندلی / یا به پایه های سخت میز / تكیه می دهم / مثل میهمان سر زده / پا به راه و بی قرار رفتنم / فكر می كنم / میزبان من / اجتماع كور موریانه هاست / موریانه های ریز / موریانه های بی تمیز / میزهای كوچك و بزرگ را / چشم بسته انتخاب می كنند / آه! موریانه های میزبان / ذهن میزهای ما / جای تخم ریزی شماست!» یا «گل های خانه تو را می شناسند / و با طنین خوش گام تو آشنایند / وقتی سروقتشان می روی / وقتی كه با ناز / دستی به سر و گوششان می كشی / یا آبشان می دهی…»


منبع: روزنامه شرق

بازدیدها: 7

کانال موسسه قرآن و نهج البلاغه را درشبکه های اجتماعی دنبال کنید.

برای ورود به مدرسه کلیک کنید