قطره ای از دریای نهج البلاغه

اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در skype
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در print

«خطبه‏اى است كه امام(ع)پس از مراجعت از صفين ايراد فرموده است و در آن‏وضع مردم پيش از بعثت،و اوصاف اهل بيت پيامبر(ص)و سپس اوصاف مردم ديگر آمده است‏».


ستايش مى‏كنم خداوند را به خاطر اتمام نعمتش،و تسليم در برابر عزتش،و حفظ ونگهدارى از معصيتش!


در نيازها از او استعانت مى‏جويم چه اين كه،آنكس را كه خدا هدايت كند هيچگاه‏گمراه نمى‏شود و آن كس كه خدا او را دشمن دارد هرگز نجات نمى‏يابد،و هر كس كه خداونداو را كفايت كند نيازمند نخواهد شد.


ستايش او مى‏كنم زيرا ستايش خداوند در ترازوى حق از همه چيز سنگين‏تر است،وبرترين گنجى است كه مى‏توان ذخيره كرد،و گواهى مى‏دهم كه به جز خداوند يكتاى بى شريك، معبودى نيست،گواهى كه اخلاص آن را آزموده‏ايم و به خالص بودن آن معتقديم،ومادامى كه زنده‏ايم به آن پاى بند هستيم،و آن را براى صحنه‏هاى هولناكى كه در رستاخيزبا آن روبرو خواهيم شد ذخيره مى‏كنيم،اين گواهى تصميم قطعى ايمان است،و باز كننده‏درب نيكى و احسان،موجب خشنودى خداوند بخشنده است و دور كننده شيطان!


و گواهى مى‏دهم كه محمد(ص)بنده و فرستاده او است،وى را با دينى آشكار و بانشانه و آئينى راستين،و كتابى نوشته شده،و نورى درخشان،و روشنائى تابنده،وامرى آشكار فرستاد، تا شبهات را از بين ببرد،و با دلائل روشن در برابر همگان استدلال‏كند،و با آيات،مردم را از مخالفت‏خدا بر حذر دارد،و با كيفرها بترساند.


او را زمانى فرستاد كه مردم در درون فتنه‏ها قرار داشتند،رشته‏هاى مذهب گسسته واركان ايمان و يقين متزلزل شده،راههاى اساسى براى شناخت‏حق مختلف،و امور مردم‏پراكنده و متشتت،راه فرار از فتنه‏ها باريك،مرجع و پناهگاه ناپيدا،هدايت فراموش‏شده،و گمراهى و نابينائى همه را فرا گرفته بود،خداى رحمان معصيت مى‏شد،و شيطان‏يارى مى‏گرديد،ايمان بدون ياور مانده،اركان آن فرو ريخته و نشانه‏هايش دگرگون شده،


راههاى آن ويران و جاده‏هاى آن كهنه و فرسوده گشته بود.


شيطان را اطاعت مى‏كردند،و به راههاى او مى‏رفتند،و در آبخورگاه او وارد مى‏شدندبه وسيله مردم نشانه‏هاى شيطان آشكار شده و پرچم او برافراشته گرديده،فتنه‏ها با پاى خويش‏آنان را لگدمال نموده،و باسمهاى خود آنان را له كرده بود،فتنه بر روى پاى خود ايستاده و آنهادر آن متحير و سرگردان،بى خبر،فريب خورده،در كنار بهترين خانه(كعبه)و بدترين همسايگان(بت پرستان)قرار داشتند،خوابشان بيدارى،و سرمه چشمهايشان اشك بود در سرزمينى كه‏دانشمندش به حكم اجبار لب فرو بسته،و جاهلش گرامى بود![1].


آل پيغمبر(ص):«قسمتى از اين خطبه كه اشاره به اهلبيت پيامبر(ص)مى‏كند»آنها موضع اسرار خدايند و ملجا فرمانش،ظرف علم اويند و مرجع احكامش،پناهگاه‏كتابهاى او هستند و كوههاى استوار دين او،به وسيله آنان خميدگى پشت دين راست نمود و لرزش‏هاى وجود آن را از ميان برد.


آل محمد اساس دينند:


«قسمت ديگرى از خطبه كه اشاره به جمعيت ديگرى است‏»(جمعيتى از دشمنان اسلام).


بذر فجور را افشاندند،و با آب غرور و فريب آن را آبيارى كردند،و محصول آن را كه‏جز بدبختى و نابودى نبود درويدند:احدى از اين امت را با آل محمد(ص)مقايسه نتوان كرد[2]آنان كه ريزه‏خوار خوان نعمت آل محمدند با آنها برابر نخواهند بود.آنها اساس دينندو اركان يقين[3].


غلو كننده بايد به سوى آنان بازگردد،و عقب مانده بايد به آنان ملحق شود.


ويژگيهاى ولايت و حكومت از آن آنها است،و وصيت پيغمبر(ص)و وراثت او درميان آنان!


هم اكنون حق به اهلش برگشته و دوباره به جائى كه از آنجا منتقل شده بود باز گرديده‏است.


توضيح‏ها:


[1]تاريخ نشان مى‏دهد در ميان هر ملتى چنين وضعى پيش آيد كه‏«دانشمندان آنها لب فرو بندند و جاهلان آنها گرامى باشند»آن ملت‏به نابودى‏خواهند گرائيد،زيرا دانشمندان در اجتماع همچون مغزند كه اگر از كار بيفتندهمه اعضاى بدن از كار خواهد افتاد.


[2]لا يقاس بآل محمد(ص)…:


«ابن ابى الحديد»دانشمند معروف سنى در اينجا مى‏گويد:«ترديدى‏نيست كه محمد و خاندان نزديك او از بنى هاشم مخصوصا على(ع)نعمتى به‏تمام مردم بخشيدند كه براى آن اندازه‏اى تصور نتوان كرد،و آن دعوت به اسلام‏و هدايت‏به سوى آن مى‏باشد،درست است كه محمد(ص)در اين قسمت پيشقدم‏بود اما سهم مهم على(ع)را در هدايت مردم هرگز نمى‏توان انكار نمود و اگرجز جهاد او در آغاز قيام پيغمبر(ص)و نيز جهاد وى در زمان خلافتش،و نشرعلوم و تفسير قرآن و ارشاد مسلمانان،در ميان اين دو جهاد نبود،همين خوددر وجوب حق او بر مردم و خدمت‏بزرگش به آنان كفايت مى‏كرد»


سپس اضافه مى‏كند:«اگر كسى بپرسد آيا اين سخن شامل كسانى كه قبل‏از امام(ع)زمام خلافت را بدست گرفتند مى‏شود؟مگر على(ع)چه حقى برآنان داشت؟


در پاسخ بايد گفت:دو نعمت!نخست‏«جهاد»زيرا هر كس انصاف دهدمى‏داند كه اگر مجاهدات امام(ع)نبود،مشركان،خلفاء و ساير مسلمانان‏را تسليم خود مى‏ساختند،همه ما فداكاريهاى امام(ع)را در«بدر»،«احد»،«خندق‏»،«خيبر»و«حنين‏»،مى‏دانيم،و خوب مى‏دانيم كه:شرك در اين موارد دهان خود را گشوده بود،كه اگر امام(ع)با شمشير خويش آن را نمى‏بست‏مسلمانان را بكام خود فرو مى‏برد.


و ديگر«علوم‏»كه اگر امام(ع)آن را بيان نمى‏كرد،خلفاء در بسيارى‏از احكام به غير حكم خداوند،حكم مى‏نمودند،عمر خود در اين مورداعتراف دارد و خبر«لو لا على لهلك عمر»مشهور است،اين دو نعمت‏بزرگ است‏كه امام(ع)به آنها نيز بخشيده و به گردن آنان حق پيدا كرده است(شرح ابن‏ابى الحديد جلد 1 صفحه(14)


[3]«هم اساس الدين‏»!در اين قسمت امام(ع)به راه و رسم خاندان‏پيغمبر(ص)پرداخته كه همه بايد از آن راه بروند،پيشى گرفتن بر آنان و عقب‏ماندن هر دو نابجا است پس از آن به اينكه آنها براى خلافت مسلمانان برگزيدشده‏اند،و وصيت پيغمبر در اين مورد مخصوص آنان مى‏باشد،و هم آنان وارث‏وى هستند،مى‏پردازد،سپس چون خود در آن زمان در راس حكومت اسلامى‏قرار گرفته بود مى‏فرمايد:«هم اكنون حق به صاحبش رسيده است‏»!


«ابن ابى الحديد»در اينجا مى‏گويد:امام(ع)اولى و احق به خلافت‏بود،اما نه طبق نص پيغمبر! بلكه روى افضليت و برترى‏اش،چه اينكه او پس‏از پيغمبر(ص)افضل بشر بود،و سزاوارتر بخلافت از تمام مسلمانان،اما اوبخاطر مصلحتى دست از خلافت كشيد!…


ولى بايد از اين دانشمند پرسيد:آيا آنان خلافت را در اختيار امام‏گذاشتند و او صلاح ديد به ديگرى واگذار كند و يا اينكه به او نوبت‏ندادند؟!


(جلد اول شرح نهج البلاغه صفحه 174)


: www.balaghah.net

بازدیدها: 4

کانال موسسه قرآن و نهج البلاغه را درشبکه های اجتماعی دنبال کنید.

برای ورود به مدرسه کلیک کنید