آلرژی کودکان ایرانی به 4 ماده غذایی

اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در skype
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در print

جلوه هایی از فرمانبرداری و شکیبایی امیرالمؤمنین علی علیه السلام


·                     به دیدار مولایت بشتاب…


·                     در مسجد کوفه


·                     فرمانبرداری های هفت گانه


o                                            آزمون اوّل


o                                            آزمون دوم


o                                            آزمون سوم


o                                            آزمون چهارم


o                                            آزمون پنجم


o                               &nb
sp;           
آزمون ششم


o                                            آزمون هفتم


·                     شکیبایی های هفت گانه


o                                        &amp ;nbsp;   آزمون اوّل


o                                            آزمون دوم


o                                            آزمون سوم


o                            &nb
sp;              
آزمون چهارم


o                                            آزمون پنجم


o                                            آزمون ششم


o                &nbs
p;                          
آزمون هفتم


·                     کمال سعادت


·                     انتظار تلخ


·                     پاورقی ها


 


به دیدار مولایت بشتاب . . .


تازه از آن نبرد شوم و فتنۀ بزرگ باز گشته ايم. فتنه اي كه چندی قبل كوفه را از كار انداخته و مسلمانان را فلج كرده بود، سرانجام در آب نهروان شسته شد و اينك که در روزهاي پایانی سال سوم حكومت مولايمان اميرمؤمنان علیه السلام قرارداريم، روزگار تيره و تار آن خوارج كج انديش هم به سر آمده است. اکنون امام در مسجد نشسته اند. آرام و م
طمئن، استوار و قوي، اما خسته! خستگي آن پيكار شوم را از تن مي شويند. پيكار با نفرين شدگانِ قرآن، كافران مسلمان نما و مرده دلانِ شب زنده دار! فتنه سخت و بزرگي بود كه جز با شمشير حضرت در هم نمي شكست. آن نابكاران هم جز با ريختن خون امام و پيروان ایشان به شروط ديگري خرسند نمي شدند. هر چه امام تلاش كردند تا فتنه انگیزان را از گمراهي نجات بخشند و به راه راست هدايت کنند، آنان زير بار نرفتند. سرسختي كردند و سرانجام كشته شدند. به هر حال هر چه بود، گذشت و غائله پايان پذيرفت و همگي از شرّ آن كوردلان رهايي يافتيم؛ و اكنون، بر گرد امام حلقه زده ايم و از وجود نوراني ایشان بهره می بریم. آيا دوست داري تو هم با ما باشي ؟ . . . پس شتاب كن و به مسجد بيا، مسجد كوفه . . . امام اينجا تشریف دارند، نزديك محراب . . . دو فرزند برومند ایشان، دو يادگار رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم، حسن و حسين عليهما السلام هم حضور دارند. گروهي از ياران و نزديكان حضرت نيز هستند. برخي از آنها را مي شناسم. محمد بن حنفيه يكي ديگر از فرزندان امام، عبدالله فرزند جعفر برادرزاده امام، . . . اكنون مالك اشتر هم به جمع ما پيوست. يار وفادار و شجاع و نستوه امام، منزلت او نزد حضرتش زبانزد خاص و عام است. همو درباره اش فرموده: مالك براي من چنان است كه من براي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بودم. از آن سو، سعيد بن قيس ارحبي است كه مي آيد. او از سرداران شجاع امام به شمار مي رود. در تمام نبردها شركت فعّال داشته است. به ياد دارم كه در جنگ جمل، سالار سواران در بخشی از سپاه اميرالمومنین عليه السلام بود. كمي آن طرف تر احنف بن قيس را مي بينم. او از بزرگان بصره است. فردي محافظه كار و ميانه رو است. گاهي به نعل و زماني بر ميخ مي كوبد. در جنگ جمل همراه امام علیه السلام بود، اما در جنگ صفين اعتزال جست و خود را از صحنۀ كارزار كنار كشيد. اَشعَث هم هست. فرزند قيس بن مَعدي كَرَب كندي. نفاق و نيرنگ از چهره اش مي بارد. ديگراني هم هستند كه آنها را به خوبي نمي شناسم. برخي هم به تدريج مي آيند و به جمع ما مي پيوندند. مجلس خوبي است. اگر تو هم ميل داري بيا به دیدار مولایت . . .


در مسجد كوفه


اکنون می بینیم شهر چهره اي ديدني به خود گرفته و مردم گروه گروه به سوي مسجد می آیند، چون شنيده اند امامشان به تازگي از جنگ باز گشته و در مسجد تشریف دارند. عده اي خوشحال و شادانند، چون مزۀ شيرين پيروزي را ديگر بار چشيده اند. مي آيند تا به مولايشان تبريك گويند و پيماني مجدّد ببندند. برخي هم به خاطر سرگرمي روزانه و پرداختن به امور دنيا، خسته و دل مُرده شده اند؛ مي آيند تا با ديدن جمال دلرباي امام، خستگي و دل مردگي را از وجود خويش بشويند و زندگاني و نشاط يابند. بعضي هم بر كشتگان خود گريانند و از شكست سپاه ابليس خشمناك؛ مي آيند به آن اميد كه شايد خبري تازه برگيرند و آتشي دوباره برافروزند ! در این هنگام، سركردۀ يهودي ها وارد مسجد مي شود. نگاه ها به سوی او مي رود، . . . مالك اشتر خود را به امام نزديك مي كند. او احساس خطر كرده است. مي خواهد از حريم جان امام محافظت كند . . . حضرت اشاره ای می کنند كه با او كاري نداشته باشيد. مرد يهودي آرام آرام خود را به امام مي رساند. امام هم با رويي گشاده او را به حضور مي پذيرند. گويا اصلاً به انتظار او در اين مكان نشسته اند . . .


مرد يهودي: من همراه خود پرسشهايي دارم كه مي دانم کسی جز پيامبر و يا جانشين پيامبر نمي تواند به آنها پاسخ دهد. چنانچه اجازه مي فرماييد، بپرسم. کلام مرد یهودی با نرمی و ادب همراه است. دیگر جای نگرانی و دلهره نیست. خوب است کمی جلوتر روم تا گفتگوها را بهتر بشنوم و دقیق تر به خاطر بسپارم.


مرد يهودي: ما در كتاب آسماني خود چنين يافته ايم كه خداي متعال هرگاه پيامبري را برگزيند، به او وحي مي كند كه از خاندانش كسي را به جانشيني خويش برگزیند و به مرد
م وصيت كند كه پيرو او باشند. و همچنین خوانده ایم که خداوند، جانشين هر پيامبري را در دو مرحله مي آزمايد. مرحلۀ اول در زمان حيات پيامبر و مرحلۀ ديگر پس از وفات اوست. اكنون مي خواهم بدانم جانشین هر پيامبري چند مرتبه قبل از وفات و چند مرتبه بعد از وفات پيامبر مورد امتحان و آزمايش قرار مي گيرد؟ و اگر در آزمايش خداوند سربلند و پيروز شد، سرانجام كارش چيست؟


امام علیه السلام درنگي مي كنند و سپس مي فرمايند:


تو را سوگند می دهم به خداي يكتا –  همان كسي كه دريا را براي فرزندان اسرائيل شكافت و تورات را بر موسي فرستاد –  اگر پاسخ پرسش تو را درست گفتم، آيا به درستي آن اعتراف مي كني؟


مرد يهودي: اعتراف خواهم كرد.


امام علیه السلام: تو را نیز سوگند مي دهم به حق خدايي كه دريا را براي بني اسرائيل شكافت و تورات را بر موسي فرو فرستاد، اگر پاسخت را گفتم و درستي آن را تصديق كردي، آيا اسلام را خواهي پذيرفت؟


سركردۀ يهوديان در تنگناي عجيبي گرفتار آمده، شايد از ادامۀ گفتگو با حضرت منصرف شود، امّا . . .


مرد يهودي: آري، مسلمان مي شوم.


مرد یهودی&l t;/SPAN> این جمله را با صدايي رساتر و بلندتر از قبل گفت! چقدر محكم و با شهامت! آيا راست مي گويد يا آنكه نيرنگي در كار است؟! آيا واقعاً مسلمان خواهد شد؟! آيا . . .


امام علیه السلام: بسيار خوب، پس گوش كن. خداوند، جانشين هر پيامبري را در مرحلۀ نخست، هفت بار امتحان می کند تا فرمانبرداري او را بيازمايد. هرگاه نتيجه امتحان رضايت بخش باشد، به آن پيامبر
فرمان
مي دهد كه تا زنده است، او را دوست خود گيرد و پس از مرگ هم جانشين خود قرار دهد و همه را به اطاعت او وادارد. آنگاه در مرحلۀ بعدي يعني پس از وفات پيامبر نيز، هفت بار ديگر او را مي آزمايد، تا پايۀ شكيبايي وي را آشكار كند. وقتی نتيجۀ امتحان رضايت بخش باشد، آنها را با كمال سعادت و نيكبختي به پيامبران صلوات الله علیهم اجمعین ملحق مي كند.


سركردۀ يهودي ها سرِ خود را به نشانه تأييد تكان مي دهد، گویا مي خواهد بگويد: آنچه شما فرموديد با مطالبي كه در كتابهاي ما موجود است، برابري مي كند و من نيز انتظار چنين پاسخي را از شما داشتم . . .


مرد يهودي: اكنون مي خواهم بدانم شما كه به عنوان جانشين آخرين فرستاده خدا معرفي شديد، چگونه مورد اين آزمون هاي هفت گانه قرار گرفته ايد؟


& lt;B>امام علیه السلام نگاهی به اطراف خويش مي افكنند و حاضران را يكي يكي از ديده مي گذرانند . . . چه شده است؟! چرا به جمعِ ما مي نگرند؟ مگر ما چه كرده ايم؟! . . . ناگهان دستِ مرد يهودي را مي گيرند و به حالتِ نيم خيز . . . امام علیه السلام: برخيز. برخيز باهم برويم تا تو را از اين موضوع آگاه سازم.


اي واي، خداي بزرگ! اين چه رازي است كه ما نبايد بشنويم؟! شايد در ميان ما مسلمانان نامحرماني هستند! . . . بعضي تاب نمي آورند و زبان به اعتراض مي گشايند. برخي خود را ملامت و سرزنش مي كنند. شايد هم عده اي دلگير شده اند. وِلوله اي در مسجد افتاده است . . .


جمعي برمي خيزند و راه را بر امام مي بندند.


 مردم:  . . .&l t;SPAN dir=ltr> اي سرور ما كجا مي رويد؟ . . . چرا سخن خود را در ميان ما نمي گوييد؟! . . . چرا ما مسلمانان را ترك مي كنيد؟ تقاضا داريم برگرديد . . . اي اميرمؤمنان، ما را نيز در اين افتخار با مرد يهودي شريك فرماييد.


امام علیه السلام: مي ترسم دلهاي شما تاب شنيدن آنها را نداشته باشد.


مردم: چطور مگر؟! . . . خيلي عجيب است! مگر ما چه كرده ايم كه دلهايمان تاب و توان شنيدن آنها را ندارد، اما اين يهودي نامسلمان دارد؟! . . .


امام علیه السلام: به خاطر كارهايي است كه بيشتر شما در گذشته انجام داده ايد.


آري، امام راست مي گويند و شايد مرد يهودي هم در دل خويش تصديق مي كند و مي گويد:  شما ياران خوبي براي او نبوديد. ياران باوفا و فرمانبرداري نبوديد. در همين نبرد گذشته – صفّين – بود كه او را تنها گذاشتيد. چه بلوايي به نام « حَكَميّت » برپا كرديد و او را براي هميشه غصّه دار ساختید. عاقبت سرافكندگي و بدبختي آن نيز دامنگير خودتان شد كه همين پيكار اخير يكي از ثمرات آن بود. بدا به حالتان كه امامتان از شما ناراضي است و مي خواهد از ميانتان برود‍! . . .”


امّا نه، بنگرید! او مالک اشتر است، قدمی پيش مي گذارد. او يار نزديك و وفادار امام علیه السلام است. شايد بتواند امام را راضي كند و ایشان را بازگرداند. مالك اشتر: اي امیرمؤمنان، ما سوگند ياد مي كنيم كه پس از رسول خدا  صلي الله عليه وآله و سلم پيامبري نخواهد آمد و اكنون به جز شما وصّي و جانشين ديگري بر روي زمين نيست. ما براي اطاعت از فرمان شما و فرمان رسول خدا صلي الله عليه وآله و سلم به يك گونه، پیمان وفاداری به گردن نهاده ایم. گرچه گذشتۀ اين جماعت نيكو نيست، اما اينك سوگند وفاداري آنها را پذيرا باشيد و ما را هم از شنيدن كلام جان بخش خود محروم نفرماييد. نگاهي ديگر، نگاهي عميق و پر معنا . . . لحظاتي در سكوت و دلهره . . . نفس ها در سينه ها حبس و زبان ها از شدّت اضطراب دربند . . . تنها نگاه هاست كه با يكديگر سخن مي گويند. امام يكايك ما را مي نگرند، چه نگاه نافذ وگيرايي!  . . . خداوندا، چه مي بينم! . . . امام پذيرفتند و نشستند! خدایا، تو را سپاس می گویم. شايد ايشان در چهره ها شوق و
علاقه زيادي دیدند كه پذيرفتند. شايد تلخي اضطراب و التهاب به كامِ مسلمانان را تحمل نداشتند كه نشستند، و شايد هم به خاطر مالك اشتر بود كه در ميان ما باقي ماندند. نمي دانم، ولي به هر حال همگي اکنون خوشحال و شادانيم، چون يك بار ديگر لياقت شنيدن سخنان مولايمان را پيدا كرده ايم . . .


امام علیه السلام: اي برادر يهود، بدان كه خداوند در زمان زندگاني آخرين فرستاده اش، مرا در هفت موقعيت امتحان فرمود كه به لطف و فضل خودش، در تمامي آنها مرا فرمانبردار و مطيع خود يافت. البته اين سخن را، نه از روي خودستايي مي گويم، بلكه اين همه را نعمت و توفيقي از سوي او مي دانم.


 فرمانبرداری امیرالمؤمنین علیه السلام


آزمون اول


دعوت نخستین روز


مرد يهودي: اين آزمون هاي هفت گانه چه بودند؟


امام عليه السلام: نخستين آزمون، زماني بود كه حضرت رسول صلي الله عليه و آله  خاندان عبدالمطلب را به ميهماني فراخواندند و از آنها خواستند كه به يگانگي خداوند و پيامبریشان گواهي دهند. اما هیچ کس گواهي نداد و همه او را رها ساختند. رسول گرامي صلی الله علیه و اله و سلم تا سه مرتبه درخواست خود را بازگفتند. امّا در هر بار، پيشنهاد ایشان را انكار کردند و از او روي گرداندند. به دنبال آنان، ديگر مردم نيز از آن حضرت دوري جستند و چون از درك گفتار آسماني او ناتوان بودند، به مخالفتش برخاستند. در آن ميان، تنها من بودم كه در هر مرتبه بي درنگ دعوت او را پذيرا شدم. چرا كه از همان ابتدا بر حقّانيّت او يقين داشتم . . .


آری این چنین است، زیرا امیرمؤمنان علیه السلام  از همان نخستین روزها، نور وحي و رسالت را مي ديدند، و شمیم نبوّت را احساس می کردند. هنگامي كه وحي بر پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم  نازل شد، علی علیه السلام  ناله و زوزۀ شيطان را شنیدند. پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم به او فرمودند: ناله و زوزۀ شيطان به سبب پيامبري من است. او از اين كه عبادت شود نا اميد و افسرده گشته است ! آنگاه خطاب به ایشان فرمودند: اي علي، آنچه را كه من مي شنوم، تو هم مي شنوي؛ و آنچه را كه من مي بينم، تو هم مي بيني. با اين تفاوت كه تو پيامبر نيستي، اما وزير و پشتيبان من هستي و بهترين جايگاه و مقام را داري.


امام علیه السلام: در آن روز ميهماني رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم اين مطلب را آشكارا به همه فرمودند كه تو جانشينِ من پس از من خواهي بود. آن روزها من كم سن ترين افراد خانواده ام بودم. همواره در خدمت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم بودم و به ايشا
ن كمك مي كردم. از همان دوران، بدون آن كه ذرّه اي در ايمان خود، شكّ و ترديد داشته باشم، از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم پيروي مي كردم، و ايشان نيز به من هر روز جرعه اي از چشمۀ جوشان حكمت و اخلاق پيامبري مي نوشاندند و به من می آموختند. سه سال پس از بعثت را هم به همين منوال بوديم. اين مدت، در روي زمين مخلوقي نبود كه احكام الهي را بپذيرد، و نماز بگزارد، جز من و دختر خويلد – خديجه سلام الله علیها- كه خدايش او را رحمت كند و حتماً هم مشمول رحمت الهي قرار دارد. اكنون از شما مسلمانان مي پرسم: آيا آنچه را كه گفتم، تأييد مي كنيد؟


مردم: آري اي مولا و سرور ما . . . به راستي که شما جز حقيقت نفرموديد . . .


 


آزمون دوم


آن شب تاریخی


امام  عليه السلام: و اما اي برادر يهود، د
ومين امتحان زماني بود كه قريش براي كشتن پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم در دارالندوه گرد آمدند و در مورد چگونگي نقشه قتل او با يكديگر به مشورت پرداختند. در آن مجلس، شيطان پليد به قيافۀ مردي يك چشم از قبيلۀ ثقيف به نام «مغيره بن شعبه» حاضر شده بود و آنان را ياري مي كرد. تا آنكه همگي بر آن شدند از هر تيرۀ قريش يك نفر نماينده انتخاب شود و شبانگاه با شمشيرهاي آخته يكباره بر سر پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم يورش برند و خونش را بريزند.


این تصمیم را برای آن گرفتند که خون او در ميان تمام قبايل پخش شود. و از آنجا که بني هاشم توان رويارويي با تمام قبيله ها را نخواهد داشت، در نتيجه خون پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم پايمال مي شود.


وقتي اين تصميم را گرفتند، جبرئيل به فرمان خداوند، پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم را از اين توطئه شوم آگاه ساخت و
دستور داد كه همان شب، پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم از مكه بيرون روند و من به جاي ایشان در بسترشان بخوابم. زمانی که رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم مرا بدین امر خبر دادند، بي درنگ فرمانشان را به جان خريدم. شاد و خرسند بودم كه به جاي پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و سلم كشته شوم. رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به راه خويش رفتند و من در بستر ایشان آرميدم. آنگاه مردان قريش روي به من آوردند در حالي كه پيش خود يقين داشتند که پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم كشته خواهد شد. امّا همين كه به من نزديك شدند، شمشيرِ برّان مرا دیدند. بدين ترتيب آنان را از خود دور ساختم، چنان كه خدا و مردم بدان آگاهند. اكنون در برابر اين مرد يهودي از شما جماعت مي پرسم: آيا چنین نيست كه گفتم؟


مردم : بلی، ای اميرمؤمنان، همين طور است . . . درست فرموديد . . .  فداكاري شما هيچگاه از ياد ما نمي رود . . . شما با ایثار و فداکاری خود به ما آموختید که برای حفظِ جانِ حجّت خدا، باید از جانِ خویشتن گذشت . . .


 


آزمون سوم


جنگ بدر


امام عليه السلام: و اما آزمون بعدي، روز نبرد بدر بود. آن زمان كه عُتبه و شيبه – دو فرزند رَبيعه – و وليد – پسر عتبه – که از پهلوانان قريش بودند، براي خود مبارز مي طلبيدند، هيچ كس از قريش به ميدان مبارزه با آنان قدم نگذاشت. رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم من و دو رفيقم حمزه و عبيده را به جنگ آنان روانه ساختند. اين مأموريت را هنگامي به من دادند كه سنّ من از همراهانم كمتر بود و در جنگ نیز تجربۀ کمتری از آنان داشتم. امّا خداي عزّوجل به دست من آنان و نيز جمعي ديگر از افسران بلند پايۀ قريش را به جهنم فرستاد. آن روز نتيجۀ كار من از همۀ همرزمانم بيشتر بود. در همان روز بود كه پسر عمويم « عبيده بن حرث » شهيد شد. خدايش رحمت كند. اكنون شما مردم بگوييد: آيا آنچه را گفتم، درست است؟ آیا سخنانم را تأیید می کنید؟


مردم: البته، اي سرور ما، درست فرموديد . . . اين نخستین پیروزی بزرگ و افتخارآميز براي ما بود كه آن هم به دست پر قدرت شما نصيب مسلمانان گشت . . . از همان روز بود كه برخي كينه شما و پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم را به دل گرفتند و در صدد انتقام برآمدند . . .


دلاوری های امیرالمؤمنین  عليه السلام در بدر مرا یاد نامه ای انداخت که چندی قبل، آن حضرت در جواب معاویه نوشتند و خطاب به وی فرمودند: شمشيري كه من آن را در يك روز  بر جدّ تو (عتبه پدر هند که وی مادر معاویه است) و دایی تو (ولید فرزند عتبه) و برادرت (حنظله) فرود آوردم، هنوز نزد من موجود است و هم اکنون نيز با آن نيرو و قدرت مجهّز هستم!


 


آزمون چهارم


جنگ احد


امام علیه السلام: اي برادر يهود، پس از آن مردم مكّه همة قبايل عرب و قريش را كه به فرمانشان بودند، بر ما شوراندند تا خون مشركان قريش را – كه در نبردِ بدر كشته شده بودند –  از ما باز ستانند. اين بود كه تا آخرين نفرخود، براي هجوم بر ما تجهيز شدند. جبرئيل بر پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم فرود آمد و آن حضرت را از اقدام انتقام جويانۀ آنان آگاه كرد. پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم هم با افراد نظامي خود درّۀ اُحُد را سنگر ساختند. اما سرانجام مشركان پيش آمدند و يك باره از پشت بر ما تاختند. عده اي از مسلمانان كشته شدند و آنان كه زنده ماندند، با شكست مواجه گرديدند. امام علیه السلام حادثۀ ناگوار و غم انگيزي را يادآوري کردند . . . راستي اگر آن  عدّه اي كه پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم براي حفاظت از درّۀ احد در تنگه گماشته بودند، مكان خودشان را تا آخرين لحظه ترك نمي كردند، هرگز چنين شكستي براي ما پيش نمي آمد. چه امتحان سخت و بزرگي بود! جاي بسي تأسف است كه ما مسلمانان در اين امتحان مردود و سرافكنده شدیم !


امام علیه السلام: در آن ميان، تنها من با رسول خدا  صلي الله عليه و آله و سلم ماندم. مهاجران و انصار، همه به خانه هاي خود در مدينه بازگشتند و گفتند: پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و يارانش همگي كشته شده اند.


مرد يهودي: پس اين هم چهارمين امتحان شما بود كه سربلند و پيروز از آن بيرون آمديد.


 امام علیه السلام: آري، سپس خداي بزرگ جلوي پيشرفت مشركان را گرفت و من كه در پيشاپيش رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بودم، هفتاد و چند زخم برداشتم. ببين!


حضرت رداي مبارك خويش را كنار مي زنند و در حالي كه دست بر جاي زخمها مي كشند، مي فرمايند: نگاه كن . . . جاي برخي از آن زخمهاست. البته آن روز خدمتي از من سر زد كه خداوند، پاداش آن را می دهد . . . ان شاء الله. حال شما مردم بگویید: آيا چنين نيست كه بيان كردم؟


مردم: آري، آري ای اميرمؤمنان، جز حقيقت نفرموديد . . . اين تنها شما بوديد كه یک بار ديگر در سخت ترين موقعیّت، رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم را تنها نگذاشتید و جان خود را سپر بلاي ايشان کردید. چقدر جالب و شگفت آور است! تاكنون نشنيده بودم كه اميرمؤمنان علیه السلام اين چنين سخن برانند. خاطرات تلخ و شيرين گذشته يكي پس از ديگري برايم زنده مي شوند. اما وقتي امام علیه السلام لب به سخن مي گشايند، نسيم كلامشان حتي آن حوادث تلخ را نيز از يادها مي برد . . .


 


آزمون پنجم


 جنگ خندق


مرد يهودي: پس از آن چه شد؟


امام علیه السلام: پس از آن، قريش و دیگر قبایل عرب گرد هم آمدند و با يكديگر پيمان بستند كه اين بار باز نگردند تا آنكه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم را- با همه افراد خاندان عبدالمطلب كه در خدمتش ركاب مي زنند- بکُشند. دوباره به راه افتادند. اما اين بار با شدّت و قدرت بيشتر، تا مدينه نزديك ما پيش آمدند، در حالي كه اطمينان داشتند به هدف خويش خواهند رسيد. جبرئيل پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم را از موضوع آگاه كرد. رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به همراه مهاجران و انصار بر گرد شهر خندقي بزرگ كندند. سپاهیان دشمن پيش آمدند. اطراف خندق اردو زدند و ما را محاصره کردند. پیامبر صلي الله عليه و آله و سلم، آنان را به سوي خدا فراخواندند و به خويشاوندي خود سوگندشان دادند، امّا آنان تسليم نشدند و بيش از پيش سركشي كردند. قهرمان عرب در آن روز عَمرو بن عبدود بود كه خود را نيرومند و ما را ناتوان مي ديد. رعد آسا مي غرّيد و برق آسا مي جهيد. مانند شتر مست فرياد مي كشيد، مبارز مي طلبيد و رجز مي خواند. يك بار با نيزۀ خود اعلام خطر مي كرد و بار ديگر با شمشيرش. هيچ كس جرأت نداشت تن به مبارزه با او بدهد. هيچ كس توان آن را نداشت كه با او روبرو شود. اينجا بود كه امتحان ديگر من آغاز گرديد.


مرد يهودي: چگونه؟


امام علیه السلام: رسول گرامي خدا صلي الله عليه و آله و سلم مرا براي مبارزه با او طلبيدند و با دست مبارك خويش عمامه به سرم بستند. آنگاه با همين شمشير- كه اكنون مي بينيد- مرا به ميدان مبارزه با عمرو فرستادند . . .


عجب شمشیری! لرزه بر تن ها می افکند! . . . ذوالفقاري كه مي گويند، اين است؟! آخر اين شمشير، قهرمانان و پهلوانان نامدار عرب را به خاك و خون نشانده و گردن گردنكشان را خُرد كرده است! امّا می دانم که  تنها بازوي پر قدرت اوست كه به اين شمشير، چنين ارزشي بخشيده است . . . یک نفر از میان جمعيت برمی خیزد. گويا سخني دارد و مي خواهد آن را به گوش همه برساند: سرورم، به ياد دارم وقتي رهسپار ميدان شُديد، مدينه يكپارچه در شور و التهاب بود. زنان بر شما اشك مي ريختند و شيون می كردند. مردان مبهوت و پريشان حال بودند. گرد و غبار، فضاي ميدان را پر كرده بود. چشم ها در انتظار بودند و قلب ها در تب و تاب. تنها صداي چكاچك شمشيرها بود كه گوشها را مي خراشيد. ناگاه بانگ تكبير شما لرزه بر اندام همه افكند و تمام آرزوهاي دشمن را در هم فروريخت . . . سخنان اين مرد، دل ها را به هيجان می آورد و ولوله اي در مسجد می نشاند . . . مالك اشتر برمي خيزد و همه را به سكوت و آرامش دعوت مي كند و . . .


امام علیه السلام: آري، اي برادر يهود، خداوند، عمرو را به دست من كُشت و در پیِ اين مبارزه و پيروزي، قريش و عرب را شكست داد. با آنکه همۀ آنها يقين داشتند هيچ پهلواني با عمرو برابري نتواند كرد.


مرد يهودي: آيا در اين نبرد هم جراحتي برداشتيد؟


امام علیه السلام: آري، نگاه كن، فرق سرم را . . . ببين! هنوز اثرش باقي است. اين جاي ضربت شمشير عمرو است كه بر سرم فرود آورد! آيا چنين نيست كه مي گويم؟ شما بگوييد‍، اي ياران.


مردم: البته كه چنين است . . . خداوند عذاب عمرو را چندين برابر كند كه چنين لطمه اي بر شما وارد ساخت . . . اي سرور و مولاي ما، به خدا سوگند ياد داريم آن هنگام كه پيروزمندانه و افتخارآميز از ميدان مبارزه برمي گشتيد، رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند: آن ضربتي كه علي عليه السلام امروز بر دشمن وارد ساخت، از تمام عبادات جنّ و انس برتر و بالاتر است . . .


 


آزمون ششم


جنگ خیبر


امام علیه السلام: و اما امتحان ششم، اي برادر يهود !


ما در ركاب رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به شهر رفقاي تو يعني خيبر رفتيم و در آنجا بر مرداني از يهود و پهلواناني كه از قريش و ديگران آمده بودند، تاختيم. افراد دشمن از سواره نظام و پياده –  كه همه به ساز و برگ كامل مجهّز بودند –  مانند كوه هاي محكم در برابر ما ايستادند. آنها در بهترين و محكم ترين سنگرها جاي گرفته بودند. هر يك از آنان فرياد برمي آورد و مبارز مي طلبيد و بر جنگ پيش دستي مي كرد. هيچ یک از همراهانِ من به نبرد آنان نمي رفت، مگر اين كه او را مي كشتند يا شكست می دادند. چشم ها از پريشاني و خشم، چون كاسۀ خون گرديد و همه به فكر جان خود بودند . . .


مشهور است که می گویند: در آن لحظات – که همه به فکر جان خود بودند و امیدی به پیروزی نداشتند – رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بارقۀ امید را در قلب همه زنده کردند و فرمودند:  فردا پرچم سپاه را به دست كسي خواهم سپرد كه خدا و رسولش را دوست مي دارد و آنان نيز او را دوست مي دارند. او هيچگاه از ميدان نبرد نمي گريزد و خداوند به دست او قلعة سرسخت خيبر را فتح خواهد كرد! با اين مژده، دل هاي افسرده و پژمرده آرام يافت. امّا همه در اين انديشه بودند كه پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم پرچم را به دست چه
كسي خواهند سپرد؟ هر كس آرزو داشت پرچم در دست او باشد، ولي قبلاً همه امتحان خود را داده بودند، جز امیرمؤمنان علیه السلام كه تا آن زمان به سبب عارضة شديد درد چشم، به جنگ حاضر نشده بودند. دوستان نزديك به ایشان می گفتند:‌ اي اباالحسن، برخيز و ما را نجات ده. اكنون نوبت توست! . . . پس از آن رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم  به امیرمؤمنان علیه السلام فرمان دادند كه برخيزند و بر سنگر دشمن حمله ور شوند. آن حضرت بي درنگ فرمان را پذيرفتند. هنوز درد چشم، ایشان را رنج مي داد. امّا همين كه پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم، دستِ مبارك خويش را بر چشم هاي وی نهادند، درد از وجودشان پَر كشيد . . .


امام علیه السلام: آنگاه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم پرچم را به دستم دادند و مرا به ميدان كارزار فرستادند. از آن پس هر كس با من روبرو مي شد او را از ميان برمي داشتم. هر پهلواني بر من هجوم می آورد، نابودش مي كردم. همچون شيري كه بر شكار حمله ور شود، صف هاي فشردة آنان را از هم مي شكافتم. سرانجام آنها را تا داخل شهر عقب راندم. آنگاه درِ بزرگ قلعة آنان را با دست خود، از جاي بركندم و بر خندقي كه حفر كرده بودند، افكندم. سپس به ميان قلعه رفتم. هر كس كه جلو مي آمد او را از پاي درمي آوردم. تا آنكه به تنهايي فاتح و پيروز گرديدم و در تمام
اين مراحل جز خداوند كسي ديگر مرا ياري نكرد . . . اكنون از شما مسلمانان مي پرسم، آيا چنين نبود كه گفتم؟ آيا سخنانم را تصديق مي كنيد؟


مردم: البته كه درست فرموديد اي سرور ما . . . جان هاي ما فداي شما باد اي اميرمؤمنان. كاملاً درست فرموديد.


 


&lt ;A name=3-7>آزمون هفتم


اعلان برائت از مشرکان


امام علیه السلام: و اما هفتمين و آخرين موردي كه خداوند در زمان حيات پيامبرش مرا بدان آزمود، هنگامي بود كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم مي خواستند مكه را فتح نمايند. براي آنكه مشركان را براي آخرين بار به خداي عزوجل دعوت كرده باش
ند و جاي عذري براي آنان باقي نگذارند، نامه اي تهديد آميز برايشان نوشتند و آنها را در مورد عذاب سخت الهي هشداردادند. در عين حال وعدة گذشت نيز به آنان دادند و به آمرزش خداوند اميدوارشان كردند. در پايان نامه هم سورة برائت را برايشان نوشتند. آنگاه پيشنهاد كردند كه يك نفر از مسلمانان، نامه را به مكّه ببرد و پيام را براي مشركان بخواند. همگي سر سنگين بودند!  رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم چون چنين ديدند، ابوبكر را فرا خواندند و نامه را به وسيلة او فرستادند. جبرئيل به خدمت حضرت شرفياب شد و عرض كرد: اي محمد، جز خودت يا كسي كه از تو باشد، شايستة انجام اين مأموريت خطير نيست. اينجا بود كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم مرا از اين وحي آگاه فرمودند و سپس مرا همراه پيام به سوي مردم مكّه روانه ساختند و ابوبکر را از میانة راه باز گرداندند. شما مردم مكّه را خوب مي شناسيد. همه به خون من تشنه بودند. هر يك از آنها چنانچه مي توانست پاره اي از گوشت مرا بالاي كوهي بگذارد، انجام مي داد، اگر چه جان و مالش را در این راه از دست دهد! با اين حال من پيام رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم  را به آنان رسانيدم و سورة برائت را برايشان خواندم. همگي با خشم و تهديد پاسخم را دادند و شما ديديد كه من چه كردم. آيا اينطور نبود؟


مردم: آري اي مولاي ما، دقيقاً همان بود كه فرموديد . . . آري هيچك
س در ابتدا حاضر نشد مأموريت را بپذيرد. همه مي ترسيدند. اما شما آن را با كمال شهامت و شجاعت پذيرفتيد و با موفقيت به پايان برديد . . . هر فرد ديگري به جای شما بود مسلّماً نمي‌توانست در برابر آن‌همه تهديد و خطر، پايداري به خرج دهد و مأموريت را به انجام رساند . . .


امام علیه السلام: اي برادر يهود ‌!  اينها مواردي بودند كه خدای من در زمان حيات پيامبرش، مرا بدانها آزمود و در هر بار بر من منّت نهاد و فرمانبردارم يافت، در حالي كه اين افتخارها را نصيب هيچ كس نگردانيد . البته همان طور كه پيش‌تر گفتم، اين سخنان را از باب خودستايي بيان نكردم . چرا كه خداوند خودستايي را نهي فرموده است و آن را نمي‌پسندد.


یکی از حاضران: اي اميرموُمنان، به خدا سوگند شما عين حقيقت را فرموديد.  به يقين هيچ ‌‌كس شايستۀ اين افتخارها نبوده و نيست. زيرا خداوند، فضيلت خويشاوندی و برادري با پيامبر ما را در اصل به شما عطا فرموده است، همچون هارون كه برادر موسي بود .علاوه بر این نه تنها شما در چنان موقعیت های خطیر، هیچ گونه هراسی به دل راه نمی دادید و بی درنگ فرمان های پیامبر خدا صلي الله عليه و آله و سلم  را اطاعت می کردید، بلکه سراسر عمرتان اطاعت و فرمانبری بی چون و چرا از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بود. پس شایسته همان است که خداوند، شما را بر همه برتری دهد و جانشین پیامبر گرداند.


مرد يهودي: اكنون بفرماييد آيا پس از وفات پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم  هم مورد آزمايش قرار گرفتيد؟



امام علیه السلام: آري، خداوند پس از شهادت پيامبرش صلي الله عليه و آله و سلم  مرا هفت بار ديگر در موقعیّت های خطیر و حسّاس آزمود وبه دلیل لطف و منّتي كه بر من روا داشت، در تمامی آن مراحل مرا شكيبا و بردبار يافت. که البتّه این را نیز به عنوان خودستایی نمی گویم.


مرد يهودي: بسيار مايلم كه مرا نیز از آن ها‌ آگاه كنيد.
ادامه دارد…
http://www.missagh.org

بازدیدها: 0

کانال موسسه قرآن و نهج البلاغه را درشبکه های اجتماعی دنبال کنید.

برای ورود به مدرسه کلیک کنید